تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ بنام آنکه خاطرش در خاطرم خاطره بود Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - پایان مهلت
یکشنبه 26 خرداد 1392  08:00 ب.ظ    ویرایش: - -


 

می گفت : حالا که جوونم دلم میخواد جوونی کنم ، خوش باشم ، از همه خوشکل تر باشم ، همه فقط  به من نگاه کنن . دلم نمیخواد مثل مادربزرگ ها یه چادر بکشم سرم و بچپم تو خونه ، اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد .

خوب وقتی یکم سنم رفت بالا ، به چهل پنجاه رسیدم یه سفر میرم مکه و بعدش توبه می کنم . نماز میخونم ، حجابمو حفظ می کنم ، حالا کو تا اون وقع ، خیلی وقت دارم . . .

او نمی دانست مهلت زنده بودنش خیلی محدوده ، بعد از تصادف حتی فرصت استغفار هم پیدا نکرد .

   


نظرات()   

Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ بنام آنکه خاطرش در خاطرم خاطره بود Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

تبلیغات ویژه